![]() |
![]() |
|
| اینجا قلم در دست دل است.قول داده که عاقل باشد! |
|
راستش را بخواهید کم آوردیم.کم آوردیم دربرابر بی صفتی تان.کم آوردیم در برابر شقاوت و قساوت قلبهایتان.راستی چه کردید که اینگونه خداوند بر دلهایتان مهر زد؟ چه کردید که اینگونه کر و کور شده اید؟ باورکنید درد دارد.هموطن بودنت٬مسلمان بودنت٬خدا خدا کردنت درد دارد.بگذار راستش را بگویم شکل انسان بودنت درد دارد. عاشورای ۸۸ را کجای دلمان بگذاریم؟ بعدها خاطره امروز را چگونه برای آیندگانمان بازگو کنیم؟ راست گفتی دوست من اصلا مگر می شود؟ مگر می شود ماه محرم باشد٬روز عاشورا باشد و ایرانمان اینگونه کربلا شود؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/10/06ساعت 21:36 توسط زهرا |
|
خبر را که شنیدم مدام با خود میگفتم حیف شد.کاش بیشتر همراه جنبش می ماندند.کاش فرصت بیشتری داشتیم برای بهره مند شدن از ایشان.اما وقتی زیر آسمان قم ایستادم از خود میپرسیدم راستی چه حادثه ای میتوانست اینگونه ما را در شهر قم دور هم جمع کند؟ چه حادثه ای میتوانست قم را به این زیبایی سبز کند؟ و شهر قم مگر می تواند این روز را فراموش کند؟روزی که بعد از این همه سال بغض کوچه هایش شکست و آسمان و زمینش یک صدا نام آزادمردی چنین را فریاد زد.روزی که بار دیگر خداوند نقشه های باطل ظالمان را نقش بر آب کرد.ببین چه شد پایان آنهمه تمهیدات و فشارها و اختناق ها برای اینکه مردم حتی نام این بزرگوار را هم از یاد ببرند چه برسد به حضور در مراسم وداع با ایشان!! باورکنید تعداد انسانهایی که حتی رفتنشان هم زیبایی آفرین باشد زیاد نیست.انسانهای آزاده ای که رفتنشان غمگینت میکند اما امیدت را زنده میکند٬دلت را آرامش میبخشد و با تو کاری میکند که نا خودآگاه و از عمق وجود فریاد میزنی که "راهت ادامه دارد" و چه چیز بالاتر از این. رفتن آیت الله منتظری یادآور خیلی چیزها برایمان شد.اینچنین با سعادت و عزت رفتن ایشان حسرتی میشود بر دل تنگ نظرانی که نه بودن انسانهای آزاده را تاب میاورند و نه رفتنشان را.راستی چه زیبا امروز فریاد زدیم:"... نگاه کن! عزت خدادادیه". |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/09/30ساعت 18:37 توسط زهرا |
|
|
بنده خدایی چند روز پیش از من میپرسید "چرا مهرورزی های دولت را قبول نداری ؟چرا باور نداری که این دولت واقعا خدوم است و خدمت های زیادی به مردم میکند؟" خواستم برایم از مهرورزی های دولت مثالی بزند تا از همانجا و با همان مثال شروع کنیم.با خودم گفتم احتمالا یا به سهام عدالت(!!) اشاره میکند یا مثلا طرح مسکن مهر یا افزایش حقوقها یا ... که داستان نامه بردنش به نهاد ریاست جمهوری را تعریف کرد و از شلوغ بودن آنجا گفت.از اینکه روزانه ده ها نفر از همه جای کشور (حتی اکثرا با همان لباس های محلی شان) به آنجا می آیند تا نامه بدهند یا پاسخ نامه شان را بگیرند.از رضایت فراوان این گروه نسبت به راه افتادن کارشان گفت و از رفتار بسیار محترمانه و دلسوزانه کارمندان آنجا.خلاصه اینکه این سفر یک روزه به خیابان پاستور به این دوست ما حسابی مزه کرده بود و حتی مشتاقانه برای رسیدن روز گرفتن جوابش روزشماری میکرد.
یاد خانمی افتادم که زمان انتخابات در خیابان به من گفت "تو حتما ازینایی هستی که شغل باباشون آزاده و از افزایش حقوق ما معلما ناراحتن" اغلب بسیار تلاش میکنم تا به این عزیزان بفهمانم که ما نمی گوییم این قطره های مهر دولت حق مردم نیست.بلکه حرف این است که محتاج به قطره شدن برای زنده ماندن٬ حق ما نیست.اینکه یک کشاورز تولیدکننده مجبور شود این همه راه عریضه به دست به تهران بیاید به امید اینکه آب باریکه ای وصل شود یا قطع نشود یا بیمه اش درست شود خجالت دارد.اینکه فشار اقتصادی باعث شود پنجاه هزار تومان اضافه حقوق٬ معلم ما را این چنین خوشحال کند و حتی باعث شود چشمش را برهمه واقعیت های دیگر غیر از این اضافه حقوق ببندد٬این درد دارد. اما راستش را بخواهید گاهی در برخورد با این دسته هموطنانی که به این سادگی فریب خورده اند و به این راحتی پوشش زیبای دروغ های زشت را باور کرده اند ترجیح میدهم هیچ نگویم.اصلا دلم میخواهد اینها همینطور زیبا فکر کنند و همه چیز را همینطور زیبا ببینند.از آدم های متعصبی که برای خودشان بت ساخته اند و اگرچه سنگی بودنش را خود نیز باور کرده اند اما حاضر به ترک تعصبشان نیستند حرف نمی زنم از آدمهای ساده دلی میگویم که آنقدر ساده به خواب رفته اند و غرق رویا شده اند که گاهی می ترسم ما حرفی بزنیم صدایی کنیم که از خواب بیدار شوند و رویایشان تبدیل به کابوس شود.راستش می ترسم آرامش خاطرشان را برهم بزنم٬می ترسم دل ساده و رویاییشان بشکند از سختی زشتی های واقعی. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/09/13ساعت 22:6 توسط زهرا |
|
|
بیانیه پانزده میرحسین واقعا زیباست.و مثل همیشه به جا.واقعا دلم میخواهد بدانم یک بسیجی از جنس امروزی اش با این همه ادعا چه جوابی می تواند در پاسخ به حرفهای موسوی در بیانیه اش بدهد!! اصلا می تواند بدون پیش کشیدن تهمت و حرفهای بی اساس پاسخی بدهد؟
این بیانیه (و مخصوصا پاراگراف آخرش) را اینقدر دوست دارم که نمی تونم از خیر اینجا گذاشتنش بگذرم.
بسم الله الرحمن الرحیم پنجم آذرماه سالروز تاسیس بسیج مستضعفان از سوی امام خمینی و فرصتی است تا این نهاد موثر در تاریخ انقلاب اسلامی در معرض نگاهی دوباره قرار گیرد. بسیج چه بود و چه هست و چه باید باشد؟ بسیج را چه چیز ساخت و چه چیز نامدار کرد و قهرمان تمامی سلیقهها و گرایشها در دورهای از تاریخ معاصر این سرزمین قرار داد؟ آن سابقه درخشان و دستاورد بزرگ که بسیج نامیده شد با بودجههای کلان و سلاحهای گران به دست نیآمد. سازماندهی برتر نبود که از بسیج اسطوره ساخت و قدرت نظامی نبود که تواناییهای بسیج را شکل داد، بلکه نیتهایی پاک و عمیق این بنای بلند را برافراشت و اسوههایی را پرورش داد که هنوز هرگاه از آنان نام برده میشود گویندگان و شنوندگان، یاران پیامبر (ص) را به یاد میآورند.
متن کامل بیانیه در ادامه مطلب ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/09/04ساعت 21:0 توسط زهرا |
|
|
چند دقیقه ای سکوت کردیم و منتظر شدیم تا در خیابان قدس دانشگاه را باز کنند.باز کردند.جمعیت به در نزدیک شد و سه ردیف گارد به سرعت جلوی در صف کشید.نیم ساعت دیگر منتظر ماندیم تا اجازه دهند پراکنده خارج شویم.خیابان طالقانی پر بود از یاران دبستانی مان که هر بار نگاهشان میکردم یاد حرف میرحسین می افتادم:«در میان کسانی حاضر شدم که جمعی از آنان با مشتهای گره کرده به پیشوازم آمده بودند و برایم آرزوی مرگ داشتند. در مسیر پرهیاهویی که بایکدیگر همراه شده بودیم سیمایشان را مرور میکردم و میدیدم که آن چهرهها را دوست دارم.»
یادشان داده بودند در دوربین هایی که دست معلم هایشان بود نگاه کنند و پرچم تکان دهند.یادشان داده بودند بدون اینکه به پشت سرشان نگاه کنند فریاد بزنند: «اینهمه لشکر آمده به عشق ر ه بر آمده».و یادشان رفته بود معنای عشق٬معنای کسی که می توان رهبر نامیدش. در همین بین بود که چشمانت صدایم کرد.انتهای یکی از آن اتوبوس های کذایی نشسته بودی٬سرت را چسبانده بودی به شیشه و با چشمانی غمگین دوستانت را نگاه میکردی.دستم را به نشانه پیروزی بالا بردم و برایت چشمک زدم.نمی دانی چه کردی با من وقتی ناگهان از جا پریدی٬انگشتانت را V کردی و خندیدی.نمیدانی چه کیفی کردم از ذوق کردنت وقتی به لباست نگاه کردی و آرم کوچک اما سبز لباست را گرفتی جلو تا مطمئن شوم که سبزی.تا بفهمم دلیل تنها و غمگین نشستنت را.نمی دانی خنده ات چه آرامشی داشت به من هدیه میکرد که آقای ناظم از پایین ماشین دیدت و سرت فریاد زد که:...... بی خیال برادر من!اصلا چه اهمیتی دارد چه گفت.بی خیال که نگذاشتند بیایم نزدیک و با آقای بی نظمت صحبت کنم.راستی چرا از من خجالت کشیدی؟! خجالتت مرا شرمگین کرد دوست من.مگر نمیدانی همان دم به تو٬به خنده ات٬به امید سبزت افتخار کردم؟!! قوی باش یار دبستانی من و به خودت ببال که حقیقت را شناخته ای٬که با فریب و اجبار بیگانه ای.به خودت ببال که آزاده ای.نکند تنهایی در آن اتوبوس لعنتی دلگیرت کند٬ که محدوده تنهای ات از همان نیز خیلی کمتر است.که یادت باشد تنها نیستی دوست من.یادت باشد دل صاف و زیبای تو میلیونها دوست و همراه دارد برادر.محکم باش رفیق و باور کن روزی که دوستان پیاده ات در کنار تو حرکت می کنند و در میانشان همان آقای ناظم را میبینی که پز تو را به همه می دهد دور نیست.باور کن برادرم نزدیک است روزی که دوستانت یادشان می آید همان جمله ای که در کودکی به زیبایی آموختیم:«دروغگو دشمن خداست» دل قوی دار کوچک برادر بزرگم و مراقب امیدسبزت باش.راستی نگفتم برایت که همان روز بارها تو را دیدم.بارها یادآوری خنده ات به من نیرو بخشید.آن روز خیلی ها را به شکل تو دیدم.حتی یکبار یکی از دوستانت وقتی داشتم از دست گارد در داخل کوچه می دویدم و نفسم از شدت گاز اشک آور بالا نمی آمد٬در خانه شان را باز کرد و دستم را کشید تو.بعد هم رفت یک نفر را صدا کرد که دودسیگارش را فوت کند توی صورتم.می دانی چقدر شبیه تو بود! یار دبستانی! دل قوی دار و امیدوار باش.به خنده ات قسم برادرم که راه سبزمان ادامه دارد.
پی نوشت: با تمام وجود بزرگ شدنمان را حس میکنم.جنبش دارد حسابی قد می کشد.و هرچقدر جنبش سبز ما بزرگ می شود همانها که باورمان ندارند کوچک و کوچک تر می شوند. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/08/15ساعت 20:45 توسط زهرا |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/08/12ساعت 14:54 توسط زهرا |
|
|
میگذرد.پیوسته٬ اما نه حتی ذره ای آهسته.میگذرد و به حال روز تو هم کاری ندارد.کاری ندارد که پا به پا همراهش هستی یا اینکه خیلی وقت است جامانده ای.میگذرد و گاهی نمیدانم ما کند میرویم یا او میدود.میگذرد و هیچ گاه هم پایش نمی لنگد.
دبستانی بودم.آن روز هر صفحه مشقی که میخواستم بنویسم برخلاف همیشه اول تاریخ را بالای صفحه پرررنگ می نوشتم.از شکل اعداد کنار هم خوشم آمده بود.در نظرم ۷/۷/۷۷ دست هایی برافراشته بود که به هم گره شده اند.پدر آمد بالای سرم ایستاد٬گفتم:«بابا ببین امروز چه تاریخ قشنگی داره ۷/۷/۷۷» پدرم خندید و گفت:« راست میگی اما حواست باشه ها! تا چشم بگذاری روی هم میشه ۸/۸/۸۸» حالا امروز دقیقا همان حس را دارم.حس کسی که تنها چشم برهم زده است و بس. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/08/08ساعت 9:55 توسط زهرا |
|
|
قبل از انتخابات ٬طی فعالیت های میدانی با بچه های ستاد به خیابانها میرفتیم و باب صحبت را با مردم باز میکردیم٬ یکی از اولین و بیشترین سوالاتی که با آن مواجه می شدیم مربوط به ۲۰سال گذشته موسوی بود.جوانهایی که میرحسین را نمی شناختند می پرسیدند:"این موسوی اصلا کی هست؟ تا حالا کجا بوده؟" و آنهایی که دوران نخست وزیری موسوی را به یاد داشتند یا حداقل از این سابقه وی مطلع بودند هم اینگونه میپرسیدند که :" چرا بعد از ۲۰سال دوباره برگشته؟ توی این مدت چی کار میکرد؟" در پاسخ ابتدا از فعالیت های مهندس در این مدت میگفتیم و به سمت هایی که داشتند اشاره می کردیم و اگر عده ای مجاب نمی شدند و باز میپرسیدند که چرا تا به حال برای رئیس جمهوری کاندید نشده است٬ از خود موسوی نقل قول میکردیم :"تا به حال اینقدر احساس خطر نکرده ام ..."
راستش هربار که از "احساس خطر" موسوی حرف میزدم حس جالبی داشتم.به نظرم این حرف من و همه دوستانم بود که حالا آمده بودند تا هرکاری از دستشان بر می آید انجام دهند.یادم هست چهار سال پیش٬ بعد از اینکه نتیجه ای که خیلی هم دور از انتظار نبود حاصل شد و معین به دور دوم راه نیافت٬پدر گفت که در دور دوم دیگر شرکت نمی کنیم.آخرین ساعت رای گیری بود که ناگهان پدر از جا پرید که :"بلند شین!!...بلند شین!!...هرچی فکر میکنم می بینم اگه کار مملکت بیفته دست این بشر فاتحمون خوندست...بابا صد رحمت به رفسنجانی..." آنشب پدر احساس خطر کرده بود.هرچه بیشتر گذشت دیدم این جمله در مورد خیلی های دیگر هم صادق است.روز انتخابات معلوم شد که جمله موسوی حرف دل هزاران رای اولی است که بعد از این همه سال پای صندوق آمده اند.و در صحنه هایی که بعد از انتخابات خلق شد دیدیم که تعداد افرادی که احساس خطر کرده اند و حاضر هم نیستند صحنه را بایک فریب ترک کنند٬خیلی بیشتر از آن چیزیست که تصور میکردیم. این احساس خطر در مدت چهار سال و در پی رفتار ها و تصمیم گیریهای دولت تقویت شد.اما شکل جدید و زیبایی به خود گرفت.شاید بسیار دیده باشیم افرادی که به دنبال احساس خطر خود هدفی را ترسیم میکنند ولی بعد از اینکه با وجود تلاش برای حل مشکل به هدف خود نمیرسند٬دچار ترس و نا امیدی می شوند.اما جنبش سبز نه تنها متوقف نشد بلکه احساس خطر(احساس مسئولیت) خود را به "امید و مقاومت" تبدیل کرد.نشان داد که دامنه احساس خطرش خیلی فراتر از اشغال شدن مسند کذایی قدرت است.نشان داد که از آسان شدن دروغگویی خیلی بیشتر احساس خطر میکند تا از دست دادن پست و مقام. پی نوشت:آقای محمود!خیالتان ناراحت باشد و همچنان از ما بترسید.ما همه حالمان خوب است.داریم امیدمان را زندگی میکنیم و ملالی جز وجود شما و دوستانتان نیست.شما هم همچنان با ترس زندگی ٬نه٬ دست و پا بزنید و بیشتر در مردابی که برای خودتان ساخته اید فرو بروید.ما همه حالمان خوب است.شما بگیرید٬ببندید٬ دعایمان را کابوس خود کنید اما خیالتان ناراحت ما همه حالمان خوب است. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/08/01ساعت 19:37 توسط زهرا |
|
|
چند روز دوری از این فضا فرصتی شد برایم تا بار دیگر سری بزنم به کتاب "خودآگاهی و استحمار" دکتر شریعتی.این کتاب را چند سال پیش از دست خانم شریعت رضوی در نمایشگاه کتاب گرفتم.تاکید می کردند که جوانان باید روی نوشته های شریعتی وقت بگذارند و نکته های عمیقش را دریابند.بخش هایی از این کتاب که از مجموعه آثار تحت عنوان "چه بایدکرد" است را اینجا مینویسم:
«خودآگاهی» چیزیست که دائما مرا از بیرون٬ از این مشغولیت دائمی ـ که مرا قربانی خود میکند ـ به«خودم» فرا بخواند.مرا جلو آینه ٬دائما هرچندیک بار قرار بدهد٬ تا من خودم را ببینم.هیچ کس نیست که تصور راستین خودش جلو چشمش باشد ـحتی آن هایی که روزی سه چهار ساعت جلو آینه هستند٬یک بار هم «خودشان را ندیده اند»! خودآگاهی بالاتر از فلسفه٬آگاهی از علم٬آگاهی از تکنیک٬آگاهی از صنعت است٬اینها «آگاهی» است نه «خودآگاهی»٬خودآگاهی یعنی چیزی که مرا به خویش بنمایاند٬چیزی که مرا استخراج کند٬چیزی که مرا به خودم معرفی کند ٬چیزی که متوجهم کند که من چقدر «ارزش»دارم.هرکس به میزان ایمانی که به «خویش» دارد ارزش دارد. ... مساله دوم ـکه «روشنفکری» را میگویم ـآگاهی سیاسی٬به معنای افلاطونی سیاست است٬نه به معنای ژورنالیستی و روزمره ٬به معنای افلاطونی بحث پولیتیک٬یعنی حیوان سیاسی بودن٬یعنی احساس کردن اینکه آدم در چه مرحله از تقدیر تاریخی و اجتماعی اش قرار دارد؟ چه وابستگی به جامعه دارد٬و سرنوشت حاکم بر او و جامعه اش و وابستگی متقابل او و مردمش چه چیز هاست٬و خود را در مقابل آن در مقابل جمع احساس کردن و خود را در جمع و وابسته جمع حس کردن٬وجدان کردن٬در قبال جمع٬مسئولیت های خویش را یافتن و برای هدایت٬رهبری٬نجات٬ و حرکت جمع٬مسئولیت یک «رائد» یک پیشاهنگ را بر خود یافتن٬حس کردن.این معنای مسئولیت دوم آدمی است.«روشنفکر»بودن یا «متعصب» بودن!هردو یک کلمه هستند. ...ملاک روشن است.دشمن «من» به عنوان یک فرد نسانی٬ و دشمن «ما» به عنوان یک جامعه بشری٬یا یک جامعه ملی٬یا یک جامعه اعتقادی!یا یک طبقه ـ این ما در هر بعد و برشی که تلقی شود فرقی نمی کند ـ کسی یا عاملی است که «آگاهی اولی» و «آگاهی ثانوی» را از من بگیرد٬ولو در ازای آن جهل ندهد٬فقر ندهد ذلت ندهد٬ بلکه آگاهی بدهد!که به هر حال دشمن من است!چنین کسی یا عاملی اگر اگر آگاهی فلسفی بدهد آگاهی تکنیکی آگاهی علمی بدهد(ولو آگاهی همه علوم را بدهد)اما در عوض خودآگاهی را ونیز آگاهی اجتماعی را آگاهی پیامبرانه را آگاهی که خاص پیامبران در تاریخ بوده از ما بگیرد یا در ما تضعیف کند دشمن ما است و دشمن من است. ...هر نقشی٬ هر حرفی٬ هر دعوتی٬ هر سعادتی٬ هر لذتی٬ هر «پیشرفتی» ـدرست دقت کنید٬هر پیشرفتی ـ هر قدرت و تمدن و فرهنگی که در مسیر «خودآگاهی انسانی» و در مسیر «خودآگاهی اجتماعی» برای ما مطرح نشود٬ اغفال اندیشه ها از انسان بودن است و از مستقل زیستن است٬ «استحمار» است٬ و این عامل استحمار بزرگترین مصیبت و قویترین قدرتی است که هرگز در طول تاریخ به قدرت امروز نیامده است...هر عاملی که این دو خودآگاهی را منحرف کند٬ یا فردی را نسلی را و جامعه ای را از این دو خودآگاهی دور کند آن عامل٬ عامل استحمار است ولو مقدس ترین عامل ها باشد٬ و هر اشتغالی جز این دو اشتغال و پرداختن به هر چیزی جز پرداختن به این دو خودآگاهی٬ یا آن چه در مسیر این دو خودآگاهی است دچار خواب خرگوشی شدن٬ دچار بردگی شدن٬ قربانی قدرت دشمن٬ و به استحمار مطلق درآمدن است٬ ولو هم دعوت و پرداختن به یک چیز مقدس باشد.و بدبختی ما ـ که نمیتوانیم تشخیص بدهیم ـاین است که برای اغفال ذهن از آن چه باید بدان بیندیشد ـیعنی از سرنوشت «من» به عنوان انسان و سرنوشت «ما» به عنوان جامعه ـ غالبا ما را دعوت میکنند به چیزهای بسیار مترقی و عظیم و آبرومند٬حتی بسیار «سعادت بخش» بیندیشیم و این است که گول زنده می شود و متوجهش نمیشویم و بدین سبب است که در جایی گفته ام: «اگر در صحنه نباشی٬هر کجا که خواهی باش»٬ هدف این است که در صحنه نباشی٬ هرکجا که خواهی باش٬ و اگر در آنجا که باید شاهد باشی و حاضر٬ اما نیستی٬ هر کجا که خواهی باش:« چه به شراب نشسته باشی چه به نماز ایستاده باشی هردو یکی است». برای استحمار کردن٬ همیشه تو را به زشتی ها دعوت نمی کنند که نفرت زشتی ها تو را فراری بدهد و متوجه آنجایی بکند که باید به آن جا متوحه شوی.بر حسب «تیپ» تو دعوتت را انتخاب میکنند.گاه تو را دعوت میکنند به «زیبایی ها».برای کشتن یک «حق» بزرگ ٬حق یک جامعه٬ یک انسان ٬گاه دعوتت میکنند که سرگرم یک حق دیگر باشی و به کمک یک حق٬ حق دیگر را میکشند. وقتی در خانه حریقی در گرفته است دعوت آن کس که تو را به نماز و دعای با خداوند میخواند دعت یک خیانتکار است تا چه رسد به کار دیگر!هرگونه توجه دادن به هرچیزی در آنجاـ هرچیز مقدس٬چه غیر مقدس ـ به جز توجه دادن به خاموش کردن حریق توجهی است استحمارگرانه و اگر تو توجه کنی٬ استحمار شده ای٬ ولو با خداوند صحبت کنی٬ ولو به نماز ایستاده باشی٬ ولو مشغول مطالعه بهترین آثار علمی و ادبی بشوی٬ یا مشغول یک کشف بزرگ علمی!هر کاری بکنی و «طرف» سرت را به هر چیز گرم کرد٬ تو را دچار استحمار کرده! دیگر رفته ای! ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/07/25ساعت 16:12 توسط زهرا |
|
|
چند روز پیش در یک میهمانی با دختر یکی از اقوام هم صحبت شده بودم.بنده خدا ناراحت بود از اینکه با وجود علاقه شدیدش به رنگ سبز دیگر نمی تواند در انتخاب پوشش از این رنگ استفاده کند میگفت:"جدیدا همش میترسم نکنه فکر کنن منم اونطرفی ام درحالیکه من اصلا..." جالب اینجا بود که ایشان از اعتقادات من با خبر بود اما من خیلی با روحیاتش آشنا نبودم و ظاهرا انتظار داشت من شدیدا جبهه گیری کنم و واکنش نشان دهم.گفتم :"این چه حرفیه دختر خوب؟ چرا باید کسی همچین فکری کنه؟ سبز نماد ما هست اما ما نماد سبز نیستیم." از نگاهش فهمیدم که خیلی متوجه نشده٬گفتم:"منظورم اینه که ما که رنگ سبز رو قبضه نکردیم همونطور که نیروی انتظامی هم قبل از ما این کارو نکرده بود ..."
در عجبم که چرا عده ای سطحی ترین و نامربوط ترین برداشت ممکن را از هر جریانی دارند.و جالب اینجاست که با این ساده اندیشی خودشان را بیش از همه به زحمت می اندازند!! البته به نظر من در برابر چنین گروهی هم نباید با بی حوصلگی رفتار کرد.شاید هنوز جای امیدی باشد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/07/13ساعت 0:1 توسط زهرا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندها |
|
عبدالجبار کاکایی جنبش راه سبز(جرس) مسیح علی نژاد پرده نا تمام- گاه گویه های فاطمه شمس محمد آقازاده صبح دانشگاه تهران عبور از راه بی نقشه - امیرحسین ایرجی ابراهیم رها رز سوخته |
|
RSS
|